|

|
خاطرات مقام معظم رهبري از
نخستين روزهاي جنگ |

هم اندیشی:يكي از دردهاي
بزرگ سپاه در آن روز نداشتن
تجهيزات بود، ولي هر بار كه
اينها براي دريافت امكان
كوچكي مراجعه ميكردند، با
ترشرويي مواجه ميشدند.
فراموش نميكنم كه گاهي براي
تهيه پنجاه قبضه آر.پي.جي، يك
غصه بزرگ درست ميشد.
به گزارش هم اندیشی
؛حوادثي كه در دوران جنگ
ايران و عراق رخ داد
ناگفتههاي فراواني دارد كه
بخشي از آن در سينه مسئولان
بلندپايه كشور و فرماندهان
جنگ نهان است و اين خطر وجود
دارد كه همواره ناگفته
بماند، همچنان كه با رحلت
امام خميني و فرزندش مرحوم
حاج سيداحمد خميني بسياري از
حوادث انقلاب و جنگ براي
هميشه ناگفته ماند. در اين
حال بزرگان ديگري هستند كه
هنوز امكان بهرهگيري از فيض
وجودشان ميسر است. مسلماً
آنچه كه در سينه اين بزرگان
نهان است در دو سطح خاص و عام
قابل انتشار است. شايد هنوز
وقت آن نرسيده كه پارهاي از
نكات تأثيرگذار در روند جنگ،
بيان گردد، در عين حال حتي
خاطرات عادي آنان براي ثبت در
تاريخ ارزشمند خواهد بود. در
همين زمينه مصاحبهاي از رهبر
معظم انقلاب حضرت آيتالله
خامنهاي در كتاب «حماسه
مقاومت (2)» توسط معاونت
فرهنگي و تبليغات جنگ ستاد
فرماندهي كل قوا منتشر شده
است كه بخشي از آن مربوط به
شرق كارون و جبهه آبادان است
و به عنوان زينتبخش ويژه
نامه دفاع مقدس خبرگزاري فارس
عرضه ميگردد. ايشان كه به
اتفاق شهيد مصطفي چمران
نمايندگي امام در شوراي عالي
دفاع را به عهده داشتند از
همان آغاز جنگ به جنوب رفته و
در استانداري خوزستان استقرار
يافتند و با راهاندازي ستاد
جنگهاي نامنظم - كه مسئوليت
آن را شهيد مصطفي چمران
عهدهدار بود - و به رتق و
فتق امور ميپرداختند.
رهبر معظم انقلاب در بخشي از
مصاحبه خود به روزهاي اول جنگ
و هجوم ارتش عراق در حد فاصل
جنوب اهواز تا آبادان پرداخته
و ميفرمايند: «اولين
هفتههاي جنگ بود كه عراقيها
از محور طلاييه و حسينيه وارد
شدند، مرز را شكافتند و به
طرف اهواز كه نسبت به آن نقطه
از مرز طرف شرق ميشود،
آمدند. يكي از كارهايشان اين
بود كه خودشان را به رودخانه
كارون ميرساندند. در آنجا
پادگان حميد را گرفتند و
تأسيسات آن را ويران كردند.
علاوه بر اين، حتماً به خاطر
داريد كه بخشهاي وسيعي از
امكانات طبيعي آن منطقه را به
تصرف خود درآوردند...
دشمن (در شرق كارون) سرپل خود
را وسيع كرد و به جاده ماهشهر
- آبادان رساند، يعني يك چنين
منطقه وسيعي را توانست با اين
شيوه بگيرد و شايد حدود دو
لشكر يا بيشتر در آنجا مستقر
كرده بود. البته وجود اين
تعداد از دشمن موجب نميشد
بچههاي ما كه عده معدودي
بودند، در آنجا نمانند و
مقاومت نكنند و دشمن را به
زانو در نياورند لذا ماندند و
انصافاً مقاومت كردند...
يكي ديگر از خاطراتم، مربوط
به نفوذ نيروهاي دشمن در غرب
«بهمنشير» يعني داخل جزيره
آبادان بود. چون قسمت شرقي
جزيره آبادان را رودخانه
بهمنشير مي پوشاند، دشمن به
داخل نخلستانهاي كنار
رودخانه بهمنشير نفوذ كرده و
پس از عبور از رودخانه، وارد
جزيره آبادان شده بود. به اين
ترتيب هم از شمال شرق و هم از
جنوب، آبادان تهديد به سقوط
ميشد. اين موضوع براي ما تلخ
و نگرانكننده بود...
آن موقع در آبادان، هم
براداران سپاه هم نيروهاي
متفرقه حضور داشتند، اما بدون
انسجام، همه آنها به اين نيت
به آنجا ريخته بودند كه دشمن
را كه وارد جزيره آبادان شده
و شهر را تهديد ميكرد، بيرون
كنند همين كار را كردند. آن
شكست براي دشمن به قدري تلخ و
گزنده بود كه من خاطره
شاديهاي آن روز برادرانمان
را فراموش نميكنم. آن روز
تعداد زيادي از دشمن متجاوز
را كه به سمت آبادان
ميآمدند. در رودخانه ريختند
و غرق كردند....»
آنگاه ايشان گوشهاي از پرده
مشكلات آن روز جنگ برداشتند و
فرمودند:
«يكي از دردهاي بزرگ سپاه در
آن روز نداشتن تجهيزات بود،
ولي هر بار كه اينها براي
دريافت امكان كوچكي مراجعه
ميكردند، با ترشرويي مواجه
ميشدند. فراموش نميكنم كه
گاهي براي تهيه پنجاه قبضه
آر.پي.جي، يك غصه بزرگ درست
ميشد. وقتي بچههاي سپاه
براي دريافت سلاح ميآمدند تا
عمليات كنند و ما را در جريان
ميگذاشتند و با لشكر 92 زرهي
تماس ميگرفتيم و نياز آنها
را ميگفتيم، ميگفتند:
نداريم! به تهران تلفن
ميكرديم، ميگفتند: نيست!
اصلاً به سختي به اينها
امكانات داده ميشد. البته
شايد در مورد آر.پي.جي درست
نگفته باشم، چون اين سلاح را
بيشتر سپاه داشت و كمتر مورد
استفاده ارش بود. اما خمپاره
يا تفنگهاي افرادي يا انواع
گلوله و فشنگ را هم به اينها
نميدادند، حالا پشتيباني
توپخانه بماند. اگر گفته
ميشد كه بچههاي سپاهي براي
عمليات جلو ميروند و توپخانه
لشكر 92 آنها را پشتيباني كند
و آنها قبول ميكردند، معجزه
بود. در همين منطقه دارخوين
يك روز برادران آمدند وچند
خمپاره خواستند، من به سرعت
ترتيب آن را دادم. وقتي كار
انجام شد از شادي در پوست خود
نميگنجيديم. حالا شما ببينيد
در اين جنگ با اين عظمت چهار
قبضه خمپارهانداز چقدر
ميتواند اثر داشته باشد؟
اين در حالي بود كه ما مرتب
به بنيصدر ميگفتيم: حمله
كنيد، ميگفت: آماده نيستيم و
نميتوانيم. بنيصدر اصلاً
چيزي در مورد مسائل جنگي
نميدانست، يك روز اين موضوع
را در حضور بنيصدر خدمت امام
عرض كردم كه يك دفعه بنيصدر
آشفته شد و گفت: من تاريخ
2500 ساله ارتش ايران را
بلدم، چطور شما ميگوييد وارد
نيستم. گفتم: وضع كنوني ارتش
با وضع ارتش در آن موقع فرق
ميكند و حقيقت هم همين بود،
ولي او قبول نداشت....»
ايشان همچنين به زمينههاي
حضور سپاه در جبهه آبادان و
مقدمات طراحي «عمليات
ثامنالائمه» پرداختند: «در
همان اوقات بچههاي ما شروع
به اسقرار در مقابل مواضع و
استحكامات دشمن در آن سوي رود
كارون، يعني در حدود دارخوين
كردند. در ميان برادراني كه
آنجا حضور داشتند يكي هم
برادرمان «رحيم صفوي» بود. آن
زمان ايشان از نيروهاي معمولي
سپاه و از دوستان نزديك «صياد
شيرازي» بود و در كنار ايشان
در كردستان جنگيده بود و خيلي
هم جوان مؤمن و صالح و خوبي
بود. او يك عده از برادران را
آورده بود و با امكانات
محدودي در مقابل دشمن به
مقاومت ميپرداختند. گاهي
اوقات برادر صفوي به اهواز و
محل استقرار ما ميآمد تا
وسايل مورد نياز را بگيرد،
اما براي او مشكل درست
ميكردند و وي را معطل
مينمودند. ايشان هم به ديدن
بنده و سايرين ميآمد تا
مشكلش را رفع كند. او به
اتفاق سايرين و با همان
امكانات محدود، پايگاه
كوچكشان را گسترش دادند تا
اين كه بالاخره با همفكري
آنان و ارائه طرح لازم، حصر
آبادان در «عمليات
ثامنالائمه» شكسته شد. اين
طرح را ايشان در يكي از جلسات
شوراي عالي دفاع در دزفول
آورد و براي ما مطرح كرد.
غرض اين كه بچههاي سپاه در
منطقه سلمانيه گرد آمدند و
كمكم براي خودشان مواضعي
درست كردند و اطراف خودشان
مين كاشتند، آنوقت يك
كانالهايي درست كردند تا از
اين كانالها بدون اينكه
دشمن آنها را ببيند، خودشان
را به نزديكيهاي دشمن
برسانند و حرفهاي آنها را
شنود كنند. در حالي كه دشمن
هم آمده بود اين طرف رودخانه،
«سرپل» را گرفته بود و داشت
سرپل خود را توسعه ميداد و
همانطور كه ميدانيد همين
توسعه سرپل براي دشمن يك
موفقيت و براي ما يك ناكامي
شد، اما همين موقعيت در نهايت
دام دشمن شد و به شكست او
انجاميد. اگر دشمن به اين طرف
كارون نيامده و اين كار
خطرناك را نكرده بود. مسلماً
ضربه سخت عمليات ثامنالائمه
را نميخورد.»
اميد ست كه بيش از پيش از
وجود حضرت ايشان بهرهگيري
شود و تاريخ انقلاب، جنگ و
سپاه با بيان ارزشمندشان
منتشر گردد تا ذخيرهاي
گرانبها براي تاريخ پرافتخار
انقلاب اسلامي مردم اين مرز و
بوم و نسلهاي آتي آن باشد.

چمران از قلب بیروت سوخته و خراب ،تا قله های بلند كوههای جبل
عامل و در مرزهای فلسطین
اشغال شده از خود قهرمانیهای
بسیاری به یادگار گذاشته و
همیشه در قلب محرومین و
مستضعفین شیعه جای گرفته است
.
دكتر مصطفی چمران در سال 1311 در تهران ، خیابان پانزده
خرداد متولد شد. وی تحصیلات
خود را در مدرسه انتصاریه،
نزدیك پامنار، آغاز كرد و در
دارالفنون و البرز دوران
متوسطه را گذراند؛ سپس در
دانشكده فنی دانشگاه تهران
ادامه تحصیل داد و در سال
1336 در رشته الكترومكانیك
فارغ التحصیل شد. چمران یك
سال به تدریس در دانشكده فنی
پرداخت. وی در همه دوران
تحصیل شاگرد اول بود. در سال
1337 با استفاده از بورس
تحصیلی شاگردان ممتاز به
آمریكا اعزام شد و پس از
تحقیقات علمی در جمع معروف
ترین دانشمندان جهان در
كالیفرنیا ومعتبرترین دانشگاه
آمریكا - بركلی - با ممتاز
ترین درجه علمی موفق به اخذ
مدرك دكترای الكترونیك و
فیزیك پلاسما گردید.
فعالیتهای اجتماعی:
دكتر مصطفی چمران از 15 سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت الله
طالقانی، در مسجد هدایت، و در
درس فلسفه و منطق استاد شهید
مرتضی مطهری و بعضی از اساتید
دیگر شركت می كرد و از اولین
اعضای انجمن اسلامی دانشجویان
دانشگاه تهران بود. در
مبارزات سیاسی دوران مصدق از
مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت
نفت شركت داشت . بعد از
كودتای ننگین 28 مرداد و سقوط
دولت دكتر مصدق در لوای یك
گروه سیاسی سخت ترین مبارزه
ها و مسئولیتهای او علیه
استبداد و استعمار شروع شد و
تا زمان مهاجرت از ایران،
بدون خستگی و با همه قدرت
خود، علیه نظام طاغوتی شاه
جنگید و خطرناك ترین
مأموریتها را در سخت ترین
شرایط با پیروزی به انجام
رسانید.
چمران در آمریكا، با همكاری بعضی از دوستانش، برای اولین بار
انجمن اسلامی دانشجویان
آمریكا را پایه ریزی كرد و از
موسسین انجمن دانشجویان
ایرانی در كالیفرنیا و از
فعالین انجمن دانشجویان
ایرانی در آمریكا به شمار می
رفت كه به دلیل این فعالیتها،
بورس تحصیلی شاگرد ممتازی وی
از سوی رژیم شاه قطع می شود.
او پس از قیام خونین 15 خرداد
سال 1342 و سركوب ظاهری
مبارزات مردم مسلمان به رهبری
امام خمینی (ره) دست به
اقدامی جسورانه و سرنوشت ساز
می زند و به همراهی
بعضی از دوستان مؤمن و همفكر
، رهسپار مصر می شود و مدت دو
سال در زمان عبد الناصر سخت
ترین دوره های چریكی و
پارتیزانی را می آموزد و به
عنوان بهترین شاگرد این دوره
شناخته شده و فوراً مسئولیت
تعلیم چریكی مبارزان ایرانی
را بر عهده می گیرد .
وی به علت برخورداری از بینش عمیق مذهبی، از ملی گرایی ورای
اسلام ، گریزان بود و وقتی در
مصر مشاهده نمود كه جریان
ناسیونالیسم عربی باعث تفرقه
مسلمین می شود، به جمال عبد
الناصر اعتراض كرد . ناصر ضمن
پذیرش این اعتراض گفت كه جریا
ن ناسیونالیسم عربی آنقدر قوی
است كه نمی توان به راحتی با
آن مقابله كرد . چمران نیز با
تأسف تأكید می كند كه ما هنوز
نمی دانیم كه بیشتر این
تحریكات از ناحیه دشمن برای
ایجاد تفرقه در بین مسلمانان
است. از آن پس به چمران و
یارانش اجازه داده می شود تا
در مصر نظرات خود را بیان
كنند.
حضور در لبنان:
بعد از وفات عبد الناصر، ایجاد پایگاه چریكی مستقل برای تعلیم مبارزان
ایرانی، ضرورت پیدا می
كند ، از این رو دكتر چمران
رهسپار لبنان می شود تا چنین
پایگاهی را ایجاد كند.
او به كمك امام موسی صدر، رهبر شیعیان لبنان، حركت محرومین و
سپس جناح نظامی آن، سازمان
«امل» را بر اساس اصول و
مبانی اسلامی پی ریزی می
نماید . این سازمان درمیان
توطئه ها و دشمنی های چپ و
راست، با تكیه بر ایمان به
خدا و با اسلحه شهادت، خط
راستین اسلام انقلابی را
پیاده كرده ، در
معركه های مرگ و حیات به آغوش
گرداب خطر فرو می رود و در
طوفانهای سهمناك سرنوشت، به
استقبال شهادت می تازد و پرچم
خونین تشیع را در برابر جبار
ترین ستمگران روزگار،
صهیونیزم اشغالگر و همدستان
خونخوار آنها، راستگرایان
فالانژ، به اهتزاز در می
آورد.
چمران از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله های بلند كوههای جبل
عامل و در مرزهای فلسطین
اشغال شده از خود قهرمانیهای
بسیاری به یادگار گذاشته
وهمیشه در قلب محرومین و
مستضعفین شیعه جای گرفته
است . شرح این مبارزات افتخار
آمیز با قلمی سرخ و به شهادت
خون پاك شهدای لبنان، بر كف
خیابانهای داغ و بر دامنه
كوههای مرزی اسرائیل برای ابد
ثبت گردیده است.
چمران و انقلاب اسلامی ایران:
دكتر چمران با پیروزی انقلاب اسلامی بعد از 21 سال هجرت، به وطن باز
می گردد. همه تجربیات انقلابی
و علمی خود را در خدمت انقلاب
می گذارد. خاموش و آرام ولی
فعالانه و قاطعانه به سازندگی
می پردازد و همه تلاش خود را
صرف تربیت اولین گروههای
پاسداران انقلاب در سعد آباد
می كند. سپس در شغل معاونت
نخست وزیری ، روز و شب خود را
به خطر می اندازد تا سریع
تر مسأله كردستان را فیصله
دهد .او در قضیه فراموش
ناشدنی « پاوه » قدرت ایمان و
اراده آهنین و شجاعت و
فدا كاری خود را بر همگان
ثابت می كند .
پس از این جرایانات ، فرمان انقلابی امام خمینی (ره) صادر شد .
فرماندهی كل قوا را به دست
گرفت و به ارتش فرمان داد تا
در 24 ساعت خود را به پاوه
برساند و فرماندهی منطقه نیز
به عهده دكتر چمران واگذار
شد.
رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حركت
در آمدند وبا تكیه بر همه
تجارب انقلابی، ایمان،
فداكاری، شجاعت، قدرت رهبری و
برنامه ریزی دكتر چمران به
شكوهمند ترین قهرمانیها دست
یافتند و در عرض 15 روز همه
شهر ها و راهها و مواضع
استراتژیك كردستان را به
تصرف درآوردند. بدین ترتیب
كردستان از خطر حتمی نجات
یافت و مردم مسلمان كرد با
شادی و شعف به استقبال این
پیروزی شتافتند.
دكترمصطفی چمران بعد از این پیروزی بی نظیر و بازگشت به تهران
از طرف بنیانگذار جمهوری
اسلامی ایران ، امام خمینی
(ره)، به وزارت دفاع منصوب
گردید. وی در پست جدید، برای
تغییر و تحول ارتش ، به یك
سلسله برنامه های وسیع بنیادی
دست زد كه پاكسازی ارتش و
پیاده كردن برنامه های اصلاحی
از این قبیل است .
شهید چمران در اولین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی، از سوی
مردم تهران به نمایندگی
انتخاب شد و تصمیم داشت در
تدوین قوانین و نظام جدید
انقلابی، بخصوص در ارتش،
حداكثر سعی و تلاش خود را
بكند تا ساختار گذشته ارتش را
تغییر دهد. وی در یكی از
نیایشهای خود بعد ازانتخاب
نمایندگی مردم در مجلس شورای
اسلامی، اینسان خدا را شكر می
گوید: « خدایا، مردم آنقدر به
من محبت كرده اند و آنچنان
مرا از باران لطف و محبت خود
سرشار كرده اند كه به راستی
خجلم و آنقدر خود را كوچك می
بینم كه نمیتوانم از عهده آن
به در آیم. تو به من فرصت ده،
توانایی ده تا بتوانم از عهده
برایم و شایسته این همه مهر و
محبت باشم.»
چمران سپس به نمایندگی حضرت امام (ره) در شورای عالی دفاع
منصوب شد و مأموریت یافت تا
به طور مرتب گزارش كار ارتش
را ارائه نماید.
پس از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، دوران حماسه ساز و
پرتلاش دیگری آغاز می شود
. دكتر چمران در آن دوران
نمونه كامل ایثار، شجاعت و
در عین فروتنی و كار مداوم و
بدون سر و صدا و فقط برای
رضای خدا بود . او بعد از
حمله ناجوانمردانه ارتش صدام
به مرزهای ایران و یورش سریع
آنها به شهر ها و روستا ها و
مردم بی دفاع ، نتوانست آرام
بگیرد و به خدمت امام امت
رسید و با اجازه ایشان و به
همراه مقام معظم رهبری ، آیت
الله خامنه ای كه در آن
زمان نماینده دیگر امام در
شورای عالی دفاع و نماینده
مردم تهران در مجلس شورای
اسلامی بود ، به اهواز رفت.
از آنجایی كه او همیشه خود را
در گرداب خطر می افكند و
هراسی از مرگ نداشت، از همان
بدو ورود دست بكار شد و در شب
اول حمله چریكی ای را علیه
تانكهای دشمن كه تا چند
كیلومتری شهر اهواز پیشروی
كرده بودند، آغاز كرد.
مصطفی چمران گروهی از رزمندگان داوطلب را به گردخود جمع كرد
وبا تربیت و سازماندهی آنان،
ستاد جنگهای نامنظم را در
اهواز تشكیل داد. این گروه
كمكم قوت گرفت و منسجم شد و
خدمات زیادی انجام داد. ایجاد
واحد مهندسی فعال برای ستاد
جنگهای نامنظم یكی از این
برنامه ها بود، كه به كمك آن
جاده های نظامی به سرعت و در
نقاط مختلف ساخته شد و با نصب
پمپ های آب در كنار رود كارون
و احداث یك كانال به طول حدود
بیست كیلومتر و عرض یكصد متر
در مدتی كوتاه ، آب كارون را
به طرف تانكهای دشمن روانه
ساخت، بطوری كه آنها مجبور
شدند چند كیلومتری عقب نشینی
كنند و سدی عظیم مقابل خود
بسازند. این عمل فكر
تسخیر اهواز را برای همیشه از
سردشمنان به دور كرد .
یكی دیگر از كارهای مهم و اساسی او از همان روزهای اول، ایجاد
هماهنگی بین ارتش، سپاه و
نیروهای داوطلب مردمی بود كه
در منطقه حضور داشتند. بازده
این حركت و شیوه جنگ مردمی و
هماهنگی كامل بین نیروهای
موجود، تاكتیك تقریباً جدید
جنگی بود. چیزی كه ابر قدرتها
قبلاً فكر آن را نكرده بودند.
متأسفانه این هماهنگی در
خرمشهر به وجود نیامد و
نیروهای مردمی تنها ماندند.
او تصمیم داشت به خرمشهر
برود ولی به علت خطر
سقوط جدی اهواز، موفق نشد ولی
چندین بار نیروهایی بین دویست
تا یك هزار نفر را سازماندهی
كرده و به خرمشهر فرستاد .
آنان به كمك دیگر برادران خود
توانستند در جنگی نا برابر
مقابل حملات پیاپی دشمن تا
مدتها مقاومت كنند.
پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز، رژیم بعث عراق سخت به فتح
سوسنگرد دل بسته بود تا رویای
قادسیه را تكمیل كند و برای
دومین بار به آن شهر مظلوم
حمله كرد و سه روز
تانكهای حزب بعث شهر را در
محاصره گرفتند . روز سوم
تعدادی از آنها توانستند به
داخل شهر راه یابند. گزارش
مهر همچنین می افزاید : دكتر
چمران از محاصره تعدادی از
یاران و رزمندگان شجاع خود در
آن شهر سخت بر آشفته بود، با
فشار و تلاش خود ومقام معظم
رهبری ، ارتش را آماده ساخت
كه برای اولین بار دست به یك
حمله خطرناك وحماسه آفرین و
نابرابر بزنند و خود نیز
نیروهای مردمی و سپاه
پاسداران را در كنار ارتش
سازمان دهی كرد و با نظامی نو
و شیوه ای جدید از جانب جاده
اهواز سوسنگرد به دشمن یورش
بردند.
شهید چمران پیشاپیش یارانش، به شوق كمك و دیدار برادران محاصره
شده در سوسنگرد، به سوی این
شهر می شتافت كه در محاصره
تانكهای دشمن قرار گرفت. او
سایر رزمندگان را به سوی
دیگری فرستاد تا نجات یابند
وخود را به حلقه محاصره دشمن
انداخت؛ در این هنگام بود كه
نبرد سختی در گرفت؛ نیروهای
كماندوی دشمن از پشت تانكها
به او حمله كردند و او نیز
در مصاف با دشمن متجاوز، از
نقطه ای به نقطه دیگر و از
سنگری به سنگردیگر می رفت.
كماندوهای دشمن او را به زیر
رگبار گلوله های خود گرفته
بودند، تانكها به سوی او تیر
اندازی می كردند و او شجاعانه
و بدون هراس از انبوه دشمن و
آتش شدید آنها سریع، چابك، به
آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه
سنگر خود را تغییر می داد.
در این درگیری همرزم چمران به شهادت رسید و اویك تنه به
نبرد خود ادامه می داد و به
سوی دشمن حمله می برد.
تا آنكه در حین « رقصی چنین
در میانه میدان» از دوقسمت
پای چپ زخمی شد. با پای
زخمی بر یك كامیون عراقی حمله
برد و به غنیمت گرفت . او به
كمك جوان چابك دیگری كه خود
را به مهلكه رسانده بود به
داخل كامیون نشست واز دایره
محاصره خارج شد .
دكتر چمران با همان كامیون خود را به بیمارستانی در اهواز
رسانید و بستری شد. اما بیش
از یك شب در بیمارستان نماند
وبعد از آن به مقر ستاد
جنگهای نا منظم رفت و دوباره
با پای زخمی و دردمند به كار
خود پرداخت. حتی در همان شبی
كه در بیمارستان بستری بود،
جلسه مشورتی فرماندهان نظامی
(تیمسار شهید فلاحی، فرمانده
لشگر92، شهید كلاهدوز،
مسئولین سپاه و سرهنگ محمد
سلیمی كه رئیس ستاد او بود)،
استاندار خوزستان و نماینده
امام در سپاه پاسداران (شهید
محلاتی) در كنار تخت او در
بیمارستان تشكیل شد .او در
همان حال و همان شب پیشنهاد
حمله به ارتفاعات الله اكبر
را مطرح كرد.
شهید چمران به رغم اسرار و پیشنهاد مسئولین و دوستانش ، حاضر
به ترك اهواز و ستاد جنگهای
نا منظم و حركت به تهران برای
معالجه نشد . تمام مدت را در
همان ستاد گذراند، در
كنار بسترش و در مقابلش نقشه
های نظامی منطقه، مقدار
پیشروی دشمن و حركت نیروهای
خودی نصب شده بود و او كه
قدرت و یارای به جبهه رفتن
نداشت، دائماً به آنها می
نگریست و مرتب طرحهای جالب و
پیشنهاد های سازنده در زمینه
های مختلف نظامی، مهندسی و
حتی فرهنگی ارائه می داد.
چمران پس از زخمی شدن، اولین بار برای دیدار با امام امت و
بیان گزارش عازم تهران شد. به
حضور امام رسید و حوادثی را
كه اتفاق افتاده بود و شرح
مختصر عملیات و پیشنهادهای
خود را ارائه داد. حضرت امام
(ره) نیز پدرانه و با ملاطفت
خاصی رهنمودهای لازم را
ارائه می داد.
دكتر چمران از سكون و عدم تحركی كه در جبهه ها وجود داشت
دائماً رنج می برد و تلاش می
كرد كه باارائه پیشنهادها و
برنامه های ابتكاری حركتی
بوجود آورد. او اصرار داشت كه
هرچه زودتر به تپه های الله
اكبر و سپس به بستان حمله شود
و خود را به تنگ چزابه كه
نزدیكی مرز است رسانده تا
ارتباطات شمالی و جنوبی
نیروهای عراقی و مرز پیوسته
آنان قطع شود. به گزارش مهر
بالاخره در سی و یكم اردیبهشت
ماه 1360، با یك حمله هماهنگ
و برق آسا ارتفاعات الله اكبر
فتح شد كه پس از پیروزی
سوسنگرد بزرگ ترین پیروزی تا
آن زمان بود.
شهید چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمره اولین كسانی
بود كه پا به ارتفاعات الله
اكبر گذاشت؛ در حالی كه دشمن
هنوز در نقاطی مقاومت می كرد
او و فرمانده شجاعش ایرج
رستمی، دو روز بعد با تعدادی
از یاران خود توانستند با فدا
كاری و قدرت تمام تپه های
شحیطیه (شاهسوند) را به تصرف
در درآورند .
پس از پیروزی ارتفاعات الله اكبر، چمران اصرار داشت نیروهای
ایرانی هرچه زودتر، قبل از
این كه دشمن بتواند
استحكاماتی برای خود ایجاد
كند، بسوی بستان سرازیر شوند
كه این كار عملی نشد و خود او
طرح تسخیر دهلاویه را با
ایثار و گذشت و فداكاری
رزمندگان جان بر كف ستاد
جنگهای نا منظم و به فرماندهی
ایرج رستمی عملی ساخت.

شهادت :
در سی ام خرداد ماه 1360 یعنی یك ماه پس از پیروزی ارتفاعات الله
اكبر، چمران در جلسه فوق
العاده شورای عالی دفاع در
اهواز با حضور مرحوم آیت الله
اشراقی شركت و از عدم تحرك و
سكون نیروهاانتقاد كرد و
پیشنهاد های نظامی خود را از
جمله حمله به بستان را ارائه
داد. این آخرین جلسه شورای
عالی دفاع بود كه در آن
شركت داشت و فردای آن روز،
روز غم انگیز و بسیار سخت و
هولناكی بود.
در سحر گاه سی و یكم خرداد 1360 ، ایرج رستمی فرمانده منطقه
دهلاویه به شهادت رسید و شهید
دكتر چمران بشدت از این حادثه
افسرده و ناراحت بود. غمی
مرموز همه رزمندگان ستاد،
بخصوص رزمندگان و دوستان
رستمی را فرا گرفته بود. شهید
چمران، یكی دیگر از
فرماندهانش را احضار كرد و
خود، او را به جبهه برد تا در
دهلاویه به جای رستمی معرفی
كند . در لحظه حركت، یكی از
رزمندگان با سادگی و زیبایی
گفت: « همانند روز عاشورا كه
یكایك یاران حسین (ع) به
شهادت رسیدند، عباس علمدار
او(رستمی) هم به شهادت رسید و
اینك خود او آماده حركت به
جبهه است.»
بطرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیت الله اشراقی
و شهید تیمسار فلاحی را
ملاقات كرد. برای آخرین بار
همدیگر را دیدند وبه حركت
ادامه دادند تا اینكه به
قربانگاه رسیدند .
چمران همه رزمندگان را در كانالی پشت دهلاویه جمع كرد، شهادت
فرمانده شان را به آنها تبریك
و تسلیت گفت و با صدایی محزون
و گرفته از غم فقدان رستمی،
ولی نگاهی عمیق و پر نور و
چهره ای نورانی و دلی مالا
مال از عشق به شهادت و شوق
دیدار پروردگار گفت: «خدا
رستمی را دوست داشت و برد و
اگرخدا ما را هم دوست داشته
باشد، می برد.»
خداوند ثابت كرد كه او را نیز دوست دارد و به سوی خود فرا
خواند. چمران در آن منطقه در
حین سركشی به مناطق و خطوط
مقدم بر اثر اثابت تركش
خمپاره های دشمن به شهادت
رسید .
|
سال شمار زندگی شهید
چمران |
|
|
١٣١١ تولد در شهر (( قم ))
١٣١٢ مهاجرت به تهران
١٣١٨ شروع تحصيل در دبستان ((
انتصاريه ))
١٣٢٤ ورود به دبيرستان ((
دارالفنون ))
١٣٢٩ ادامه تحصيل در دبيرستان
البرز
١٣٣٢ ورود به دانشگاه تهران ،
دانشكده فنى ، رشته
الكترومكانيك
١٣٣٦ اتمام تحصيلات
تدريس در دانشكده فنى ،
دانشگاه تهران
١٣٣٧ اعزام به آمريكا با
استفاده از بورس تحصيلى
شاگردان ممتاز
آغاز تحصيلات فوق ليسانس ،
دانشگاه تگزاس
١٣٤٠ پايان تحصيلات دوره فوق
ليسانس ، آغاز تحصيلات دوره
دكترا ، (( دانشگاه بركلى ))
، رشته فيزيك پلاسما
١٣٤١ قطع بورسيه تحصيلى به
علت مبارزه سياسى عليه شاه
آغاز به كار دستيارى تحقيقات
در دانشگاه بركلى
١٣٤٢ اخذ مدرك دكترا
١٣٤٣ آغاز به كار در مؤسسه
تحقيقاتى (( بل ))
١٣٤٦ عزيمت به (( مصر ))
١٣٤٨ بازگشت دوباره به ((
آمريكا ))
١٣٤٩ ورود به (( لبنان ))
١٣٥٢ تشكيل سازمان (( امل ))
به فرماندهى او
١٣٥٧ پيروزى انقلاب و بازگشت
به (( ايران ))
١٣٥٨ انتصاب به وزارت دفاع
١٣٥٩ انتصاب به عنوان نماينده
امام خمينى در شوراى عالى
دفاع ؛
انتخاب به عنوان نماينده مردم
تهران در مجلس شوراى
اسلامى ؛ تشكيل ستاد جنگ هاى
نامنظم
١٣٦٠ شهادت در دهلاويه
|
پیام حضرت امام
خمینی(ره) به مناسبت
شهادت دكتر مصطفی
چمران |
حضرت امام خمینی(ره) به مناسبت شهادت دكتر مصطفی
چمران(نمایندهی امام(ره) در شورای عالی دفاع) در تاریخ 1
تیر 1360 پیامی خطاب به ملت
ایران و لبنان و خانوادهی
شهید چمران صادر كردند.
متن پیام به این شرح است:
«شهادت انسانساز سردار
پرافتخار اسلام و مجاهد بیدار
و متعهد راه تعالی و پیوستن
به ملا اعلی، دكتر مصطفی
چمران را به پیشگاه ولیعصر ـ
ارواحنا فداه - تسلیت و تبریك
عرض میكنم.
تسلیت از آنرو كه ملت
شهیدپرور ما سربازی را از دست
داد كه در جبهههای نبرد با
باطل، چه در لبنان و چه در
ایران، حماسه میآفرید و
سرلوحهی مرام او اسلام عزیز
و پیروزی حق بر باطل بود. او
جنگجویی پرهیزكار و معلمی
متعهد بود كه كشور اسلامی ما
به او و امثال او احتیاج مبرم
داشت. و تبریك از آنرو كه
اسلام بزرگ چنین فرزندانی
تقدیم ملتها و تودههای
مستضعف میكند و سردارانی
همچون او در دامن تربیت خود
پرورش میدهد. مگر چنین نیست
كه زندگی، عقیده و جهاد در
راه آن است.
چمران عزیز با عقیدهی پاك
خالص غیر وابسته به دستجات و
گروههای سیاسی و عقیده به
هدف بزرگ الهی، جهاد را در
راه آن از آغاز زندگی شروع و
با آن ختم كرد.
او در حیات با نور معرفت و
پیوستگی به خدا قدم نهاد و در
راه آن به جهاد برخاست و جان
خود را نثار كرد. او با
سرافرازی زیست و با سرافرازی
شهید شد و به حق رسید.
هنر آن است كه بیهیاهوهای
سیاسی و خودنماییهای شیطانی
برای خدا به جهاد برخیزد و
خود را فدای هدف كند، نه هوی
و این هنر مردان خداست.
او در پیشگاه خدای بزرگ با
آبرو رفت. روانش شاد و یادش
به خیر. اما، ما میتوانیم
چنین هنری داشته باشیم؟ با
خداست كه دستمان را بگیرد و
از ظلمات جهالت و نفسانیت
برهاند. من این ضایعه را به
ملت شریف ایران و لبنان، بلكه
به ملتهای مسلمان و قوای
مسلح و رزمندگان در راه حق و
به خاندان این مجاهد عزیز
تسلیت عرض میكنم و از خداوند
تعالی رحمت برای او و صبر و
اجر برای بازماندگان محترمش
خواهانم.
روحالله الموسوی الخمینی
فصل آشنایی
پدرم بین آ فریقا و چین تجارت می كر د و من فقط خرج می كردم ،
هر طوری كه می خواستم. پاریس
و لندن را خوب می شناختم ،
چون همه لباسهایم را از آن جا
می خرید.
در طی دیداری كه به اصرار امام موسی صدر برگزار شد، ایشان به
من گفت : " ما مؤسّسه ای
داریم برای نگهداری بچّه های
یتیم. فكر می كنم كار در آنجا
با روحیة شما سازگار باشد. من
می خواهم شما بیایی آنجا با
چمران آشنا شوی " وتا قول
رفتن به مؤسّسه را از من
نگرفت ، نگذاشت برگردم.
یكشب در تنهایی همانطور كه داشتم می نوشتم چشمم به یك نقّاشی
كه در تقویمی چاپ شده بود
افتاد. یكی از نقّاشی ها
زمینه ای كاملا سیاه داشت و
وسط این سیاهی شمع كوچكی می
سوخت كه نورش در مقابل این
ظلمت خیلی كوچك بود. زیر
نقّاشی به عربی شاعرانه ای
نوشته شده بود:
" من ممكن است نتوا نم این تاریكی را از بین ببرم ولی با همین
روشنایی كوچك فرق ظلمت و نور
وحق وباطل را نشان میدهم وكسی
كه دنبال نور است این نور هر
چقدر كوچك باشد در قلب او
بزرگ خواهد بود. "
آن شب تحت تاثیر این شعر ونقّاشی خیلی گریه كردم.
هنوز پس از گذشت این مدّت نمی
توانم نهایت حیرتم را در
اوّلین برخورد با شاعر آن شعر
و نقّاش آن تصویر درك كنم.او
كسی نبود جز " مصطفی چمران ".
باردوم كه دیدمش برای كار در مؤسّسه آمادگی كامل داشتم.
من با فرهنگ اروپایی بزرگ شده
بودم.حجاب درستی نداشتم و ...
یادم هست در یكی از سفرهایی
كه به روستاها می رفتیم ،
مصطفی در داخل ماشین هدیه ای
به من داد اوّلین هدیه اش به
من بود و هنوز ازدواج نكرده
بودیم، خیلی خوشحال شدم و
همانجا باز كردم دیدم روسری
است. یك روسری قرمز با گلهای
درشت. من جا خوردم امّا او
لبخند زد و به شیرینی گفت: "
بچه ها دوست دارند شما را با
روسری ببینند ".
من می دانستم بقیة افراد به مصطفی حمله می كنند كه شما چرا
خانمی را كه حجاب ندارد می
آوری مؤسّسه ، ولی مصطفی خیلی
سعی می كرد ـ خودم متوجّه می
شدم ـ مرا به بچه ها نزدیك
كند. نگفت این حجابش درست
نیست، مثل ما نیست ، فامیل و
اقوام آنچنانی دارد، اینها
روی من تاثیر گذاشت. او مرا
مثل یك بچهء كوچك قدم به قدم
جلو برد، به اسلام آورد.
مسافر بهشت
هر چند تا روزی كه مصطفی شهید شد، تا شبی كه از من خواست به
شهادتش راضی باشم نمی خواستم
شهید بشود ... مصطفی گفت: من
فردا شهید می شوم. خیال كردم
شوخی می كند. گفتم: مگر شهادت
دست شماست؟ گفت: نه، من از
خدا خواستم و می دانم خدا به
خواست من جواب می دهد. ولی من
می خواهم شما رضایت بدهید.
اگر رضایت ندهید من شهید نمی
شوم. خیلی این حرف برایم تعجب
بود. گفتم: مصطفی من رضایت
نمی دهم و این دست شما نیست.
خب هروقت خداوند اراده اش
تعلق بگیرد من راضیم به رضای
خدا و منتظر این روزم ولی چرا
فردا ؟ و او اصرار می كرد من
فردا از اینجا می روم، می
خواهم با رضایت كامل تو باشد.
و آخر رضایتم گرفت
من خودم نمی دانستم چرا راضی شدم. نامه أی داد كه وصیتش بود و
گفت: تا فردا باز نكنید. بعد
دو سفارش به من كرد. گفت: اول
اینكه ایران بمانید. گفتم:
ایران بمانم چكار ؟ اینجا كسی
را ندارم. مصطفی گفت: نه!
تعرب بعد از هجرت نمی شود. ما
اینجا دولت اسلامی داریم و
شما تابعیت ایران دارید. نمی
توانید برگردید به كشوری كه
كه حكومتش اسلامی نیست حتی
اگر آن كشور خودتان باشد.
گفتم: پس این همه ایرانی ها
كه در خارج هستند چكار می
كنند؟ گفت: آنها اشتباه می
كنند. شما نباید به آن آداب و
رسوم برگردید ... هیچ وقت!
دوم هم این بود كه بعد از او
ازدواج كنم. گفتم: نه مصطفی.
زن های حضرت رسول (ص) بعد از
ایشان ... كه خودش تند دستش
را گذاشت روی دهنم. گفت: این
را نگویید! این بدعت است. من
رسول نیستم. گفتم: می دانم.
می خواهم بگویم مثل رسول كسی
نبود و من هم دیگر مثل شما
پیدا نمی كنم.
شب آخر با مصطفی واقعاً عجیب بود. نمی دانم آن شب چی شد! صبح
وقتی مصطفی می خواست برود من
مثل همیشه لباس و اسلحه اش را
آماده كردم و آب سرد دادم
دستش برای توی راه. مصطفی
اینها را گرفت و به من گفت:
تو خیلی دختر خوبی هستی! بعد
یك دفعه یك عده آمدند توی
اتاق و من مجبور شدم بروم
طبقه بالا. صبح زود بود و هوا
هنوز روشن نشده بود. كلید برق
را كه زدم چراغ اتاق روشن و
یك دفعه خاموش شد، انگار
|